در آیینه های معوج: تلفیق روایت هایی از سفر ناصرالدین شاه به عراق عجم

| پژوهشگر پسادکتری، دانشگاه تورنتو

ناصرالدین شاه قاجار یکی از سفرنامه نویسان مبرّز زمانۀ خود بود و علاقه به نوشتن شرح سفرهای خود را با خواندن سفرنامه ها و سرگذشت سیاحان و وقایع نوشته شده نیز تندتر می کرد و به نقل از ایرج افشار، دستور داده بود تعدادی از سفرنامه های اروپاییان را ”به فارسی برگردانیده و به خط خوش نویسانیده بودند. آنها را هم بر او می خواندند و هم خود آنها را می خواند.“ افشار همچنین گزارش می کند که چند ده کتاب و نشریۀ فرانسوی از قبیل ژورنال دو ووایاژ را دیده است که شاه در حاشیۀ آنها توضیحات و مطالبی نوشته.۱ سفرنامۀ عراق عجم، شرح سفر او به بلاد مرکزی ایران در آخر سال ۱۳۰۹ و اول ۱۳۱۰ق است که در آن عمدتاً اطلاعات فراوانی از رودها و چشمه ها و راه ها و پل ها و مقدار آب و تعداد جمعیت و اسامی افراد به دست می دهد و صفحات آن مشحون از خبرهایی از دمیدن گل ها و گذشتن پرندگان و آهوان است، ولی از به دست دادن مطالبی درخور دربارۀ رفتار سیاسی و اوضاع مملکتی و برخوردهایش با سران و مسئولان حکومتی خودداری می کند. علت شاید آن باشد که او این سفرنامه را برای انتشار نوشته بود و در بازگشت به تهران آن را به محمدحسن خان اعتمادالسلطنه سپرد که منتشر کند و چنین شد:

در سال خجسته مآل هزار و سیصد و نه هجری، مطابق لویئیل تركی، موكب فیروزی كوكب همایون اعلیحضرت قوی شوكت اقدس شاهنشاه جمجاه شهریار اسلام‌پناه خسرو صاحبقران السلطان بن السلطان بن السلطان (ناصرالدین شاه قاجار) خلّد الله تعالی ملكه و سلطانه عزم مسافرت و سیاحت ایالت عراق عجم و بلاد مركزی ایران را فرموده، این سفرنامۀ مباركه را كه محتوی بر وقایع ایام سعادت فرجام آن سفر فیروزی اثر است، یوماً فیوماً به قلم معجزرقم همایون مرقوم و نقشۀ راه مسافرت را نیز به قلم مبارك مرتسم فرمودند و در هذه السنه ئیلان ئیل فرخنده‌ دلیل هزار و سیصد و یازده این خانه‌زاد دولت ابدآیت علیه محمدحسن، ملقب به اعتمادالسلطنه، بر حسب امر قدر قدرت اقدس اعلی بدون تغییر عبارت در دارالطباعۀ خاصۀ دولتی به طبع رسانید.۲

سیاست نوشتار در این سفرنامه آن بود که شاه لب از سخن در خصوص کردارهای سیاسی ببندد. از سوی دیگر، در این سفر که شرح آن از روز ۱۴ شوال ۱۳۰۹ق آمده است، اعتمادالسلطنه و دکتر فووریه نیز شاه را همراهی می کردند و در این خصوص در خاطرات خویش از وقایع سفر یاد کرده اند؛ وقایعی که شاه ندیده است یا نخواسته است که ببیند. دست آنها در نوشتن روایت این سفر بازتر بود. در این بین، اعتمادالسلطنه شرح وقایع روزانه خود را چنان می نوشته است که احدی از آن خبر نداشت، گویا یگانه کسی که از تحریر روزنامۀ خاطراتش باخبر بود عیال او بود.۳  فووریه نیز اصولاً خاطراتش از دربار ایران را برای مخاطب فارسی زبان ننوشته بود. به این ترتیب، به نظر می رسد بخش هایی از وقایع سفر را که شاه نگفته است می شود از منظر این دو یافت.

شروع سفر با مرگ شکوه السلطنه و آغاز شیوع وبا در ایران همراه بود:

اول طلوع آفتاب شکوه السلطنه به رحمت خدا رفت، مرحوم شد. از قراری که شنیدم، هرچند تاج الدوله التماس کرده بودند به شاه که امروز از شهر بیرون نروید، هم قمر در عقرب است و هم خوشایند نیست از یک در جنازه ببرند از یک در شما به سفر بروید، قبول نفرمودند. از در اصطبل بیرون رفته بودند. جنازۀ شکوه السلطنه را هم به مدرسۀ مادر شاه گذاشتند.۴

دکتر فووریه نیز به معالجۀ عایشه خانم مشغول بود که با وجود چشم درد بسیار شدید می خواست به هر قیمتی شده با شاه به مسافرت بیاید.۵ شاه یک ”قرآن بغلی خطی خیلی اعلی“ از امام جمعه -که به گوشش دعای سفر خواند- هدیه گرفت و راه افتاد. ”دم در دیدیم شاهزادگان و اجزاء و خدام دربخانۀ مرحومه شكوه السلطنه را كه فرموده بودیم نایب السلطنه امروز به حضور بیاورد حاضر كرده است. عضدالدوله جهانسوزمیرزا، حاجی بهاءالدوله، معزالدوله، حاجی محمدخان و ناظر و سایر اجزاء دربخانۀ شكوه السلطنه همه به حضور رسیدند. جمعیت زیادی نیز از نوكر و غیره بودند.“۶ شاه داخل راه حضرت عبدالعظیم شده، سفر اردو آغاز شد.۷ اعتمادالسلطنه، که سه روز بعد در هفدهم به راه افتاد، از آن شب گزارش می دهد که

امشب صدای موزیک شنیدم. حیرت کردم که یعنی چه؟ شب اول فوت مادر ولیعهد، در حقیقت اول زن ایران، این چه صداست؟ معلوم شد امشب امین­السلطان و امین­الدوله و بعضی رجال دولت خانۀ ناصرالملک -که نزدیک خانۀ من است- مهمان بودند. این ساز و سرور از آنجاست و به هیچ وجه ملتفت این بی­احترامی نشدند. همه­چیز ایران تمام شد، نه احترام هست نه احتیاط.۸

شاه صبح هجدهم شوال به قصد حسن آباد به راه افتاد. ”از سراپرده که بیرون آمدیم جمعی نوکر حاضر بودند. جناب امین السلطان هنوز از شهر نیامده است. عبدالحسین خان هم که لقب ناصرالسلطنه و خلعت سرداری ترمۀ شمسۀ مرصعی به او مرحمت شده بود در اینجا حاضر بود.“۹ این لقب و خلعت به همراه تیول خیلی معتبری از بلوکات شیراز به کسی اعطا شد که اعتمادالسلطنه در حقش می گوید:

این عبدالحسین خان به قدری در این مدت دو سه سال فرنگ به شاه خیانت کرد که اگر یک وقتی به دست می آمد، باید او را قطعه قطعه می کردند. چون از روسبی های فرنگ دو نفر زن همراه آورده و گویا پسند خاطر وزیر اعظم شده، تمام تقصیرات او عفو شد، به علاوۀ این امتیازات. و این است وضع دولت ما که به عوض اینکه خادم را نعمت و خائن را زحمت بدهند، محض جاکشی برای وزیر اعظم [از] آن تقصیرات همه می گذرد.۱۰

شاه که تجربۀ قحطی و بلای بلاد را داشت به گندم های مسیر نگاه می کند که بی عیب باشند. ”در مسیر حسن آباد نگاه کردیم، دیدیم زیر گندم ها زرد شده، اما الحمدلله بی عیب است،“۱۱ و در چهار فرسخی کهریزک هم دید که”حاصل زراعت اینجاها هم خیلی خوب بود. هیچ زرد نشده و آثار زنگی نداشت.“۱۲ با این همه، در اردو به سببی غیر از قحطی نان پیدا نمی شد و البته شاه در این باره خاموش است:

با اینکه نزدیک شهر هستیم، قحطی در اردو به درجه ای است که برای احدی نان پیدا نمی شود و جهت این است [که] در سفرهای سابق سال هاست که نان از عمل شاطرباشی مجزا شده، جزو سقاخانه و آبدارخانه شده بود. این سفر، بشیرالملک به امین السلطان پیشکش داده، نان را ضمیمۀ کار خود کرده. با اینکه صد و هفتاد خروار گندم از انبار داده شده و میرزاعیسی وزیر طهران برای هر تنوری سیصد تومان نقد داده، پول ها را خورده و گندم ها را فروخته اند. ابداً در این خیال نیستند که به اهل اردو چه می گذرد.۱۳

برای شاه البته بساط استقبال را  تا حد ممکن در همه جا  فراهم کرده بودند. ”وقتی که نزدیک کاریزک رسیدیم، فخرالملک را دیدیم که سواره قورت‌بیگلو را منظماً حاضر کرده بود. سوارهای خوبی به نظر آمدند و اسبهای فربه خوب داشتند. برای هر طایفه و دسته از سوار یک بیرق خوشرنگ قشنگی ساخته بود که اسم آن طایفه روی پرده بیرق نوشته شده بود مثل طایفۀ قضاتلو و خالولو و غیره. خیلی اختراع خوبی است.“۱۴ با این حال، دعوا بین زیردستان در سطحی که شاه نمی دید در جریان بود: ”بعد از ناهار خوابیدم که صدای اشتلم و بدگویی میرزاسیدابراهیم، نوکر امین السلطان که مباشر املاک اوست، بلند شد. پرسیده بود در این اتاق کی منزل نموده. نوکرش گفته بود فلانی [اعتمادالسلطنه]. در را شکسته وارد شد. بنای پرخاش را گذاشت. من در خود یک حوصله ای دیدم که در معاویه تصور نمی کردم.“۱۵ با این همه، شاه نیز گاه و بی گاه به شلوغی های اردو و خصوصاً از صداهایی که از حرم برمی خاست اشاراتی کرده است.

خاک عراق بعد از نیزار شروع می شد:

امروز باید به نیزاز برویم . . . جلگه خوبی بود. بوته زیاد داشت . . . بعد جلگه کوچکی پیدا شد. دهی در آن جلگه بود که اسمش قلعه چم و جزو خلجستان و سربازبده فوج خلج است. زیردست ده که رودخانۀ قم از آنجا می گذشت و کتار رودخانه طاق طبیعی از سنگ بود، مثل سقف اتاق . . . به نهار افتادیم . . . حکیم الممالک، حاکم عراق،۱۶ هم چون اینجا جزو خاک عراق است از مرکز حکومت خود برای شرفیابی به اینجا آمده بود و در نهارگاه به حضور رسید . . . به ده چشمه‌علی رسیدیم که مقبره امامزاده هم داشت.۱۷

حکیم الممالک در بدو ورودش به شاه پیشکشی داد که فووریه آن را چنین وصف کرده است: ”فقط یک تخته قالی سلطان آبادی به شاه پیشکش کرد، ولی همین یک تخته قالی به آن اندازه وسعت داشت که آن را بار یک شتر کردند و از جهت بافت نیز خالی از اهمیت نبود، زیرا که نقش آن از سادگی صنعت قالی در زمانی که آن را بافته بودند حکایت می کرد.“۱۸ شاه از این پیشکش هیچ یاد نکرده است.

در دودهک، ظل السلطان خود را به اردو رساند. شاه ورود او را این گونه گزارش می کند:

قدری كه آمدیم، كالسكه[ای] با هشت نه نفر سوار در طرف دست چپ راه دیدیم ایستاده‌اند. معلوم شد ظل السلطان است كه چون محلات خاك حكومت اوست، از اصفهان برای شرفیابی تا اینجا آمده است. خود ظل السلطان آمد طرف دست راست راه، پیاده ایستاد. همین كه ما نزدیك رسیدیم، اظهار التفات و صحبت با او كرده، مقرر فرمودیم سوار شد و با جناب امین السلطان از عقب سر ما می آمدند.۱۹

اعتمادالسلطنه اما رابطۀ بین ظل السلطان و امین السلطان را به شکلی دیگر نشان می دهد که ”در این بین سوارها ایستادند. معلوم شد ظل السلطان به استقبال آمده. بعد از بوسیدن رکاب کالسکۀ شاه و اظهار عبودیت کردن، دست امین السلطان را گرفت، به کالسکۀ امین السلطان جلوس نمودند.“۲۰ راوی این ماجرا، اعتمادالسلطنه، شاید به سبب خصومت با امین السلطان– که از پنهان کردن آن در خاطراتش هم ابا ندارد و نیز به سبب تأکید بر ظلم بی حد ظل السلطان – که از او هم دل خوشی نداشت – با حذف دستور شاه و تأکید بر دست در دست شدن این دو رابطۀ آنها را نشان می دهد. ماجرای آمدن ظل السلطان به اردو از منظر فووریه اما به سبب ماجرایی دیگر است:

در دودهک شاه پسر خود ظل السلطان را که در اصفهان مقیم است به حضور خواست . . . احضار ظل السلطان که هیچ کس نسبت به او محبت ندارد باعث بعضی صحبت ها شده و هر کس از قساوت ها و اعمال مستبدانۀ او سخنی می گوید. در اینجا معلوم شد که شایعۀ قتل مشیرالملک به دست او صحت نداشته، بلکه شاهزاده او را حبس کرده و بعد از آنکه تمام اموال او را به مصادره گرفته، دستش را به کلی از کارها کوتاه نموده بوده است. مشیرالملک بیچاره هم چون دیگر آه در بساط نداشته دیوانه شده و به همان وضع جان سپرده است. می گفتند که شاه ظل السلطان را برای همین احضار کرده است که در باب این عمل به او توضیحاتی بدهد، بعضی هم می گویند که اصلاً مسافرت شاه برای آن است که خود شخصاً به این کار رسیدگی کند؛ چنان که در قم از کسان مشیرالملک و دیگران جزییات قضیه را به تفصیل تمام و بیش از همه در باب دارایی که ظل السلطان بر آن دست انداخته، تحقیقات کافی به عمل آورد.۲۱

اعتمادالسلطنه هرچند از تعدیات ظل السلطان به محلات و دهاتش سخن می گوید ”که مافوقش متصور نیست“ و اینکه ”اگر کسی بخواهد متملق و ظالم را تجسم نماید باید شمایل حضرت والا را بسازد،“۲۲ حرفی از این ماجرا به میان نیاورده است.

اندکی بعد به قم رسیدند و در حالی که شاه از ”جمعیت زیادی که از شهر به استقبال آمده بودند“ سخن می گوید، اعتمادالسلطنه برای کرایه خانه در حال چانه زدن بود: ”[صاحبخانه] روزی سه تومان می خواست، آخر به دوازده هزار قطع شد. نانجیبی کرد.“ بعد از استقرار به زیارت و بعد از آن هم، ”تملقاً برای فاتحه به مقبرۀ والدۀ امین السلطان“ رفت و ”یک آرتیکل مفصلی در تمجید ابنیه امین السلطان در عرض راه قم“ نوشت،۲۳ شاید سبب این آرتیکل آن باشد که شاه هم در نوشتۀ خود آورده است که ”صحن جدید امین السلطان . . . را خیلی خوب ساخته اند. از آئینه کاری و حجاری و سنگ های مرمر عظیم کمال امتیاز را دارد. حوض آبی هم در وسط صحن ساخته اند که آب جاری داشت.“  با این حال، این آرتیکل را که اعتمادالسلطنه به نظر شاه رساند، کسی گویا نتوانست درست بخواند: ”دیدم زحمتی که در نوشتن این آرتیکل کشیدم، خود وزیر اعظم که نفهمید، حالا در حضور همایون هم به هدر می رود. عرض کردم این چنین آرتیکل الحال قوۀ احدی از اهل ایران نیست بنویسد و معین است از حسن تربیت شاهانه است.“۲۴ با این حال، این آرتیکل را که اعتمادالسلطنه به نظر شاه رساند، کسی گویا نتوانست درست بخواند: ”دیدم زحمتی که در نوشتن این آرتیکل کشیدم، خود وزیر اعظم که نفهمید، حالا در حضور همایون هم به هدر می رود. عرض کردم این چنین آرتیکل الحال قوۀ احدی از اهل ایران نیست بنویسد و معین است از حسن تربیت شاهانه است.“۲۵

از قم که بیرون رفتند، اعتمادالسلطنه روایت می کند که درگیری بین فووریه و میرزانظام بر سر درمان چشم درد عایشه خانم بالا گرفته و ابوالقاسم ساوجی کحال را به چاپاری می خواهند که دوای او چشم را بدتر می کند و باز فووریه را می برند که امیدی به علاج می دهد.۲۶ فووریه اما ماجرا را ناشی از خبط عایشه خانم برای عجله در شفا می داند که ”به دستور خاله زنک ها، احمقی را برای معالجه آورده و آن احمق هم نمی دانم چه گردی در چشم او ریخته.“۲۷ شاه در این خصوص چیزی ننوشته است.

از منزل نیزار تا دودهک، شاه امامزاده ساره خاتون را می بیند و از آن سوی کوه ها یاد می کند:

قدری پایین تر از حاجی آباد دهی است در کنار رودخانه. امامزاده هم دارد، اسمش ساره خاتون است و ده هم به اسم همین امامزاده موسوم است. رودخانۀ قم هم همه جا به فاصلۀ کمی از جاده در طرف دست راست راه واقع است. آن طرف رودخانه، به فاصلۀ دو میدان راه، قریۀ دولت آباد معروف است که خالصۀ دیوان است . . . دست چپ کوه های بلند است و قریۀ راونج توی دره طرف دست چپ افتاده که اصل قریه پیدا نبود . . . نراق هم كه جزو محلات است قریب براونج است. مشهد قالی‌شوران هم پشت همین كوه هاست. سالی یك مرتبه به قانونی كه دارند، ازدحام غریبی از دهات اطراف در مشهد نموده، قریب ده هزار نفر مرد و زن و دختر جمع می شوند كه قالی آنجا را كه مال مشهد سلطانعلی بن امام محمد باقر (ع) است بشورند. تماشای غریبی دارد.۲۸

اعتمادالسلطنه در دودهک ”در یک قلعۀ خرابه که از ابنیۀ عجم ها بود پیاده“ شد، ”بعضی تحقیقات تاریخی“ کرد و مواظب بود که در مصاحبت ظل السلطان که می خواست از او حرف بکشد، فقط از امین السلطان تمجیدات کند. او تحقیقاتش را در منزل دلیجان هم ادامه داد: ”انکشافات تاریخی زیاد نمودم. خانۀ ملامحمدجواد کاشی که از علمای این قصبه است رفتم. بعضی تحقیقات نمودم.“۲۹ شاه دلیجان را مفصل تر از اعتمادالسلطنه توصیف کرده است:” قریۀ دلیجان ده بزرگی است. قریب هشتصد خانوار رعیت دارد. قلعۀ بزرگ خوبی هم دارد، اما توی خانه ها هیچ سبزه و درخت ندارد. اشجار و باغاتش در اطراف ده است و تك تك هم در كنار نهرها درخت كاشته‌اند. اطراف دلیجان، از یك میدانی و دو میدانی الی یك فرسنگی، مزارع زیاد دارد كه همه متعلق به دلیجان است. هوای دلیجان به قدری خوش و مایل به برودت بود كه امشب خز پوشیدیم.“۳۰

گزارش اعتمادالسلطنه از محلات شامل ورود به قلعۀ نیمه ور، ”محض انکشافات تاریخی،“ و شرح قصبات سفلی و علیاست و گزارش مفصل را به بعد موکول می کند که ”تحقیقات تاریخی را در کتابچۀ علی حده خواهم نوشت.“ او فقط از مردم خوشگل و سفید، غالباً چشم زاغ و مو زرد محلات سخنی می گوید و می گذرد. شاه به قلعۀ محلات از منظری دیگر می نگرد:

قلعۀ پایین محلات خانه های زیاد دارد. تك تك تكیه و دكاكین و غیره هم دارد و در فاصلۀ مابین باز كوچه باغ است. قلعه معتبری آقاخان [محلاتی] مرحوم در اینجا ساخته كه عمارت زیادی توی قلعه است. عمارت هایش حالا خراب شده، اما قلعه‌اش خوب و محكم است. مختصر تعمیری لازم دارد. نمی دانیم از خوبی خاك اینجا است كه این همه مدت قلعه سالم و خوب باقی مانده است[؟] از هرطرف هم آب جاری است. قنات خیلی خوبی موسوم به قنات مرغ در سر راه بود كه آب زیادی داشت. قنات های متعدد معتبر دارد. جمعیت زیادی از زن ها و دخترها روی بام ها به تماشا آمده بودند.۳۱

درغرۀ ذی القعده، ”بندگان همایون زالو می اندازند“ و خبر نمی کنند.۳۲ از این مسئله فووریه حرفی به میان نمی آورد. علت شاید رازداری صنفی او باشد که در مقدمۀ خاطراتش بدان اشاره کرده، در حالی که در خصوص برخی از امراض و درمان ها مفصل حرف زده است. شاه هم نه در این روز چیزی می نویسد و نه در روزهای بعد که –به نقل اعتمادالسلطنه– به سبب مریضی و کسالت در محلات می ماند. این اقامت برای اعتمادالسلطنه فرصتی بود تا به دیدن قصبۀ پایین محلات برود، هرچند ”ابنیۀ چندان قدیم ندیدم. از قلعۀ آقاخان از یک در وارد شدم، از در دیگر بیرون رفتم . . . از آنجا به مسجد جامع محلات رفتم که حالا خراب است. خیلی قدیمی است. اصلاً معبد بت پرستی یونانیان بوده در دوهزار و سیصد سال قبل، لیکن در غلبۀ اسلام مسجد شده. از وضع محراب و بعضی علایم پیداست که در زمان اسلام ساخته نشده.“ و در همین حال یادآور می شود که ”وبا در مشهد روزی هفتاد هشتاد نفر را تلف می کند. ده روز دیگر یقین در اردو خواهد بود.“۳۳

در جادۀ مزرعۀ سست کندر، شاه سنگ های الوان کوه را دید و ”چناری پایین‌تر از اینجا از دور پیدا بود . . . بلی، چناری بوده است از دو هزار سال قبل از این كه اصل چنار معدوم شده، اما جوانه ها از اطراف ریشۀ آن زده و بالا رفته است كه هر كدام چهارصد پانصد سال دارند. به قدر هفت هشت جوانه داشت كه سایۀ بزرگی انداخته بودند.“۳۴

در همین ایام توقف در محلات است که شاه می نویسد: ”مغرورخانِ خواجه در توی دره یک سکۀ نقرۀ بزرگی پیدا کرده به حضور آورد. دادیم به اعتمادالسلطنه خواند. سکۀ انوشیروان بود. خیلی تعجب است.“۳۵ شاه جای دیگر هم از این نکته یاد می کند که ”در محلات که بودیم، حسین خان پیشخدمت، پسر ابراهیم خان صدیق خلوت، با یک نفر عکاس و عارف خان، مترجم ترکی عثمانی، که همراه اعتمادالسلطنه است به خرّمه فرستادیم که بروند عکس ستون های قدیمی که در آنجا است بیندازند و عکس ده و باغات آنجا را نیز بردارند.“۳۶ اعتمادالسلطنه البته دربارۀ سکه در روز هشتم ذی القعده، شش روز بعد، صحبتی به میان می آورد که ”سکه ای بندگان همایون از سرچشمۀ محلات پیدا کرده بودند، از خسروپرویز بود. دیشب تفصیل او را نوشته بودم، تقدیم داشتم.“۳۷ با این حال، از اینکه شاه عکاسی را به همراه او برای ثبت تصویر ستون های تاریخی فرستاد و نیز از حاصل اکتشافاتش در روزنامۀ خاطرات سخنی به میان نیاورده است. فووریه این تحقیقات را آورده است:

شاهزاده منوچهرمیرزا که به عکاسی عشق و در این فن کمال مهارت را دارد . . . با میرزافروغی، منشی اعتمادالسلطنه، به تماشای خرابه ها رفت. این دو تن چندان چیزی که قابل اعتنا باشد نیافته بودند، ولی در نزدیک ستون مربع شکلی که قاعدۀ آن سخت آسیب دیده بود، پس از قدری کاوش به مقداری استخوان انسانی در میان گودالی که به عقیدۀ ایشان حوضی بوده . . . برخورده بودند. شاید این گودال . . . یکی از همان گورستان های خشتی باشد که یونانی ها بعد از جنگ مرده های خود را در آنها دفن می کردند. میرزافروغی از آنجا یک جمجمۀ بالنسبه تمام با چند پیکان مفرغی و مسی همراه آورده بود. این جمجمه به کلۀ یک نفر عرب بیش از هر جنس دیگر شبیه است. به همین جهت شاید حق با اعتمادالسلطنه باشد که این گورستان را متعلق به زمانی می داند که اعراب ایرانیان را به زور سلاح به دین اسلام آورده و بعد از حرکت از عربستان در همین نواحی با ایرانیان چند جنگ کرده اند.۳۸ 

با این همه، اعتمادالسلطنه از ماجرایی سخن می گوید که در محلات واقع شد و شاه در خصوص آن ساکت است، هرچند در آن دخالت داشته:

یکی از خوانین شاهسون که یوزباشی یک دسته سوار مهدیه است و سپردۀ علاءالدوله است، در توقف محلات علاءالدوله به این خان فحش زن قحبه می دهد. این مرد هم مستقیماً به طویلۀ امین السلطان می رود، بست می نشیند. استعفا از نوکری می کند که ما ترک ها از هیچ کس قبول این نوع فحش نمی کنیم، شاه ما را به دیگری بسپارد. علاءالدوله دستپاچه می شود. خدمت امین السلطان التماس می کند که به شاه عرض نکند. از قرار گفتۀ کشیکچی باشی، برادرش شب مبلغی پول زرد به اندرون می فرستد. از شاه استدعا می کند که این خان یوزباشی را تنبیه نماید. ساعت چهار، شحاع السلطنه و حاجب الدوله احضار به سراپرده می شوند. حکم می شود به حاجب الدوله برود طویلۀ امین السلطان سر یوزباشی و دو نفر نایب او را ببرد. امین السلطان سراسیمه خودش را به سراپرده می رساند و عجز می کند تا از کشتن آنها می گذرند. حکم می شود یوزباشی را از طویلۀ امین السلطان برده منزل میرغضب ها زنجیر کنند.۳۹

روز بعد، پنجم ذی القعده، در زبرقان شاه گزارشی مردم نگارانه به دست می دهد:

اسم این ده زبرقان است. یكی از سلطان های فوج كمره هم در اینجا منزل دارد كه صاحب ملك و رعیت است. فوج كمره هم حالا مأمور استرآباد هستند. اینجاها دیگر جزو خاك كمره است. زن و مرد زیادی از اهل ده ایستاده بودند. رعیت های اینجا خیلی معتبرند. زنها همه چادر چیت قرمز و چادرهای سیاه داشتند. خانه هایشان به وضع غریبی است، هم خانه دارند و هم باغ و قلعه معتبری هم دارند، خیلی محكم.۴۰

سر راه انجدان، ظل السلطان بعد از اینکه پیشگویی عجیبی کرد به اصفهان برگشت: ”حرف غریبی زد که بیشتر اسباب تعجب من شد. نمی بایستی چنین حرفی را از یک پادشاهزادۀ ایرانی بشنوم. می گفت عماًقریب مملکت ایران به سه قسمت خواهد شد و به من، به حمایت انگلیسی ها که خیلی دوست هستیم، یک قسمت عمده را خواهند داد.“۴۱ در همین راه است که اولین ملک حاجی آقا محسن عراقی گزارش شده است:

قدری که رفتیم، آبادی پیدا شد. نزدیک آنجا رفته دیدیم مزرعه ای است چند درخت تبریزی و بید و دو سه قطعه باغ موستان دارد . . .فرستادیم یک نفر رعیت پیرمردی را پیدا کرده آوردند. تحقیق منزل را از او نموده و اسم آن مزرعه را پرسیدیم. عرض کرد اسم اینجا کاریز و مال حاجی آقا محسن مجتهد عراق است. فرمودیم تا انجدان چقدر راه است، عرض کرد از اینجا تا رود بارین راهی نیست و از آنجا هم تا انجدان یک فرسنگ است . . . از کاریز اول خاک عراق [سلطان آباد] است.۴۲

و اندکی که رفتند، باز هم یك ”آبادی از دور پیدا شد. آدمی به آن آبادی فرستاده رفت و آمد، عرض كرد مزرعۀ معتبری است. دو سنگ آب دارد و مال حاجی آقا محسن مجتهد عراق است.“۴۳

در انجدان بود که به اعتمادالسلطنه خبر دادند وبا به شاهرود رسیده. زرین تاج خانم، کنیز قهوه خانه، هم در همین منزل فوت می شود. اعتمادالسلطنه از مرگ این کنیز با تألم فراوان یاد می کند۴۴ و فووریه نیز ذکر کرده است که ”هنوز جسدش سرد نشده بود که او را در قبرستان آبادی به خاک سپردند.“۴۵ این خبر نظر شاه را برای درج نگرفت و گزارش شاه از انجدان، جز داستان شکار، فقط خبر از جستن سنگ قبری کهنه می کند:

یك سنگ قبری اعتمادالحضره پیدا كرده بود، به حضور آورد. به خط كوفی بود. حاجی آقا، پسر حاجی آقا اسمعیل، با زغال روی خطوطش را سیاه كرد و از روی آن نوشت. همین قدر معلوم شد كه سنۀ ستّین و اربعماه، كه چهارصد و شصت سال بعد از هجرت باشد، تاریخ آن است. عكسی هم عكاس از سنگ انداخت. ما هم عكسی انداختیم.۴۶

در حالی که اعتمادالسلطنه انجدان را ”ده خراب“ وصف می کند، شاه تماشای ده و قالی بافی آن کرد و نوشت:

ده خوب آبادی است. دو محله دارد: محلة بالا و محلة پایین. یك چشمۀ آبی از میانۀ این دو محله بیرون می آید كه باغات و محصول اینجا را تماماً مشروب می سازد. رفتیم سر چشمه. آب خیلی خوب صاف گوارایی به قدر چهار سنگ از چشمه بیرون می آید، برخلاف آب محلات كه چندان گوارا نبود. مسجدی هم نزدیك این چشمه است و ایوانی در جلو دارد كه زن و دختر زیادی برای تماشا آنجا نشسته بودند. در اطراف ازدحامی از مرد و زن بود. نزدیك چشمه خانه[ای] بود كه در آنجا قالی‌بافی می كردند. پیاده شده رفتیم توی خانه. دیدیم در اطاق تاریكی كارگاهی به دیوار تكیه داده و چند نفر دختر نشسته، قالی می بافند. حكیم الممالك عرض می كرد كه انجدان قالی بافی زیاد دارد.۴۷

صبح روز دهم ذی القعده، اردو به سمت سلطان آباد راه افتاد. اعتمادالسلطنه از راه چیزی نمی گوید، اما شاه دربارۀ راه و ده ها و تشریفات ورودش به سلطان آباد مفصل می نویسد:

امروز باید برویم به سلطان‌آباد عراق . . . سوار كالسكه شده راندیم و افتادیم به همان راهی كه روز آمدن به انجدان آمده بودیم. قدری رو به جنوب رفته تا رسیدیم به همان راهی كه آن روز ما میانبر كردیم. از آنجا راه رو به مغرب شد و قدری كه راندیم، كم‌كم اطراف راه دره و ماهور شد. رسیدیم به ده امان‌آباد كه امان الله خان سرتیب سه سال است احداث و آباد كرده است. ده خیلی معتبری است. قلعة محكم و خانوار زیاد و زراعت بسیاری داشت. از دره و ماهورها كه گذشتیم، به جلگۀ وسیعی رسیدیم كه طرف دست چپ آن جلگه در دامنۀ كوه ده انجیرآباد واقع بود. این ده ملك صمصام الملك و جزو كزّاز است . . . دهات زیادی دارد كه هرچه نگاه می كردیم، آبادی روی آبادی بود. به مسافت دو فرسنگ از اینجا كویر نمكی پیدا بود كه بعضی از جاهای كویر هم نمك داشت. در وسط های كویر آبی به نظرمان آمد، به قدر یكی از دریاچه‌های كویر قم. دوربین انداخته دیدیم مثل اینكه در صحرا چادرهای پوش قلندری زده باشند. از دور سفیدی های متعدد پیدا بود. بعد پرسیدیم، معلوم شد آنها نمك است كه بیرون آورده جابه جا تل كرده‌اند. نمك اینجا خیلی معطر و جون است و به سلطان‌آباد و اطراف عراق همه جا می برند. دهات ملك‌آباد و موت‌آباد و احمدآباد كنار این دریاچه واقع اند . . . قریۀ امیرآباد هم كه ده سال است صمصام الملك ‌آباد كرده و به قدر نیم فرسنگ از اینجا دور بود، قریۀ آبادی است و قلعۀ معتبری دارد كه از طرف مقابل نمایان بود . . . قدری كه رفتیم، رسیدیم به دره بغدادی كه دهی است آباد و قدری از آن مال حاجی آقا محسن مجتهد است. جای خوبی بود. پنج شش نفر پسرهای حاجی آقا محسن آمدند دم كالسكه به حضور رسیدند. بعد از دیدن آنها باز رانده قدری كه رفتیم، حكیم الممالك كه از شهر آمده بود به حضور رسید. آمدیم تا رسیدیم به دستجات سوار و قزاق سواره. قزاق جلو افتادند و سایر سوارها از عقب. جمعیت زیادی هم از ملتزمین ركاب و معارف شهر بودند. نزدیك شهر سوار اسب شدیم. بیرون شهر ازدحام كثیری از مرد و زن بود كه از شهر بیرون آمده، سر راه ایستاده بودند و وقت ورود ما دعا می كردند. متجاوز از بیست هزار نفر جمعیت به نظر آمدند. همه جا آمدیم تا وارد عمارت حكومتی شدیم؛ همان عمارت قدیم است، اما حالا حكیم الممالك خیلی خوب تعمیر كرده است.۴۸

شاه هنگام بازگشت از سفر زیارت عتبات، در ۱۲۸۷ق، هم در سلطان آباد اطراق کرده بود و دربارۀ آن در سفرنامه اش نوشته بود:

باز در سلطان آباد اطراق شد . . . رفتیم بالای برج قدری با دوربین تماشای شهر و اطراف را کردیم. قلعۀ شهر مربع است. به قدر ارگ تهران می شود. ارگ کوچکی هم دارد که عمارات دیوانی در ارگ واقع است. شهر را بسیار به قاعده ساخته اند. کوچه ها راست به یک اندازه، تقسیم آب ها و نهرها به نظم و قاعده، خانه های بسیار عالی دارد، خیلی معتبر. خانوار این شهر هزار و پانصد خانه می شود. تجار از آذربایجان و . . . در این شهر آمده، تجارت قالی و . . . می کنند. قالی زیادی همه ساله از مملکت عراق به خارج مثل مملکت روسیه و عثمانی و . . . می فرستند. تجارت عمده دارد. در عراق پنبه زیاد کاشته می شود و از هر قسم حاصل به عمل می آید.۴۹

روز بعد، شاه به امور دولتی رسیدگی کرد و در عمارت حکومتی ماند تا با علمای سلطان آباد دیدار کند،۵۰ ولی اعتمادالسلطنه

صبح خانۀ مأمور زیگلر که تجارت قالی می کند رفتم. از قرار تقریر خودش سالی نود الی صد هزار تومان وجه نقد به اهالی عراق می دهد، قالی خریده، به فرنگ می فرستد. این شخص فرنگی اهل سویس است. زنش و دخترش همراهش است. بسیار آدم معقولی است.۵۱

فووریه نیز دربارۀ تجارتخانۀ زیگلر صحبت کرده است:۵۲

مرکز آن در منچستر است و شعبه ای نیز در طهران دارد. بیشتر قالی های خود را از سلطان آباد می خرد. بلکه باید گفت که تجارتخانۀ مزبور مشتری تمام قالی هایی است که در سلطان آباد بافته می شود و همۀ کارگران به خرج آن کار می کنند. نمایندۀ آن تجارتخانه این ایام مشغول ساختن بنای عظیمی است، به این قصد که در آنجا مدرسه ای جهت نساجی مطابق اصول جدید درست می کند.۵۳

اعتمادالسلطنه دربارۀ شهر از ماجرای غریبی سخن می گوید:

این شهر را به بهترین وضع ها ساخته اند، مشابه شهرهای فرنگ، از راستی کوچه ها و قسمت نمودن آب ها به هر خانه که دورش خندق عمیق و حصار محکمی داشته است. ظل السلطان چند سال قبل هزار تومان به مستوقی الممالک مرحوم تعارف داده و اجازۀ فروش خندق و بارو را گرفته، پنج شش هزار تومان خندق و باروی شهر را به مردم فروخته، شعر را کلیتاً ضایع نموده. قنوات و دکاکین این شهر را هم چند سال است که به اعتضادالملک، شوهر والیه دختر شاه که حالا سمنان است، به شش هزار تومان دولت فروخته. یعنی در حقیقت یک شهری که بیست و پنج هزار سکنه دارد و تنها اثری که از سلطنت قاجاریه است همین شهر است، به شش هزار تومان فروش رفته.۵۴

فووریه می نویسد که غیر از شاه و اندرون و صدراعظم، که در عمارت حکومتی منزل گرفتند، او و بقیه در منازل خصوصی مردم رحل اقامت افکندند و اثاثه و اسب ها را در خارج شهر گذاشتند. فووریه شهر سلطان آباد را چنین دیده است:

سلطان آباد اهمیت خاصی به جز اینکه مرکز تجارت عمدۀ قالی است ندارد. این شهر هم مانند سایر بلاد ایران دارای کوچه هایی است تنگ و غالباً کثیف و دیوارهایی از خشت و گل و تیره رنگ که خانه ها در پشت آنها واقع شده و بازاری دارد که از این سر به آن سر شهر را به دو نیمه تقسیم می کند.
در هر خانۀ سلطان آباد کارگاهی برای بافت قالی برپاست و زن ها در عین اینکه به کارهای خانه داری می رسند، به قالی بافی نیز مشغول اند و به طور متوسط هر هفته سه فرانک از این راه عایدشان می شود و چون در اینجا ارزانی است، این مبلغ به نظر کافی می آید.۵۵
. . .
سلطان آباد از برکت همین تجارت قالی که معروف ترین آنها را در فراهان می بافند به سرعت ترقی یافته، چنان که در عرض پنجاه سال اخیر جمعیت آن از چند صد نفر به 40 هزار نفر رسیده و همین کیفیت به خوبی اهمیت تجارت قالی این شهر را می رساند. البته اگر بخواهند این تجارت زمین نخورد، باید از استعمال پشم هایی که به رنگ های جوهری ملون شده . . . جداً جلوگیری به عمل آورد.۵۶

روز بعد را شاه به گردش در سلطان آباد گذراند و به کرج رود رفت و دهات مسیر راه را دید.۵۷ او در این دیدار به نکته ای خاص اشاره می کند:

از عجایب اینكه اهالی ضامن‌جان و عقیل‌آباد كه در بحبوحۀ عراق هستند تركی حرف می زنند، مثل تركان آذربایجان. ضامن‌جان جزو سه ده است، اما اهالی آن دو ده دیگر فارسی حرف می زنند و هیچ تركی نمی دانند. از عقیل‌آباد به آنطرف جزو قره كاریز است و این بلوك همه تركی حرف می زنند. نمی دانیم این جماعت ترك را از كجا و در چه زمان آورده اینجا نشانده‌اند. عقیل‌آباد مال ناصرالدوله مرحوم است و از عقیل‌آباد به پایین را بلوك قره كاریز می گویند كه همه تركی حرف می زنند.۵۸ 

باغ حاجی آقا محسن مجتهد در یک فرسخی شهر محل پذیرایی شاه و برخی همراهان در روز بعد بود، ”و البته در این رفتن اعلیحضرت چندان هم بی قصد و غرض نبود.“۵۹ شاه گزارش این مهمانی را چنین آورده است:

امروز باید برای تفرج برویم به مرزی جران، ده جناب حاجی آقا محسن. صبح سوار شده، از خانه های شهر نو گذشتیم و از میان اردو هم عبور كرده . . . راندیم برای مرزی جران. جناب امین السلطان و پیشخدمت ها و اعتمادالسلطنه همه در ركاب بودند. رسیدیم به ده مرزی جران. جمعیت زیادی از مرد و زن رعیت سر راه ایستاده بودند. خیلی ده آباد و بزرگی است، اما مزارع این ده خیلی دور از آبادی ده و نزدیك به دریاچه است . . . رفتیم به باغ. باغی است طولانی. درخت بادام و زردآلو و سایر میوه‌جات دارد. استخر بزرگی هم دارد كه دورش درخت های بید كاشته‌اند. خیابانی دارد كه از سایۀ اشجار خنك و باصفا بود. قناتی دارد كه به قدر دو سنگ آب داشت. چادر ما را لب دریاچه زده بودند.۶۰

اعتمادالسلطنه اما نوشت: ”بندگان همایون امروز باغ حاجی آقا محسن مجتهد سلطان آبادی که در یک فرسخی شهر است مهمان هستند. چون دیروز در حضور نبودم، من هم به آنجا رفتم. باغ خرابۀ کثیفی بود.“۶۱

شاه از میزبان خود فقط با این عبارت که ”جناب حاجی آقا محسن و پسرهایش به حضور آمدند“ یاد می کند.۶۲ توصیف اعتمادالسلطنه مفصل تر است:

حاجی آقا محسن از متمولین نمرۀ اول ایران است. سالی شصت هفتاد هزار تومان می گویند منافع ملکی دارد. مطاعیتی غریب در عراق دارد. غالباً عزل و نصب حکام با اوست. خودش را جور غریبی ساخته. کلاه دوازده ترک نمدی مولوی های عثمانی را سر گذاشته. زیر کلاه چفیه نهاده. روی کلاه عمامۀ سبز پیچیده، تحت الحنک درازی از زیر گردن آویخته که به شانۀ چپ می افتد. غالباً در شمایل های حضرت امیر این جور صورت می کشند. شصت و سه سال دارد. ریشش سفید است. می گویند خالی از فضل هم نیست. در خدمت شاه بسیار خوب حرف می زند. با من هم غایبانه گاهی مکاتبه داشت. اینجا هم احوال پرسی آدم فرستاد.۶۳

در عین حال، شاه از یکی از همراهان حاجی آقا محسن در این مهمانی یاد می کند: ”مرد سیاه چردۀ کم ریشی هم که اسمش میرزاعلی اصغر است همراه حاجی آقا محسن بود. گفتند اصلاً خویی است، اما حالا مدت بیست سال است در عراق ساکن است. مردی است حکمی و بسیار فاضل و حالا جزء اجزاء حاجی آقا محسن است.“۶۴

شاه بعد از آن به هزاوه رفت که زادگاه امیرکبیر و میرزاابوالقاسم قائم مقام است. حاجی آقا محسن یک سید را بلد راه کرد و شاه هم یادآور می شود که ”قریۀ مهرآباد و مزارع محوطۀ آن تمام مال حاجی آقا محسن است. این ده هزاوه را هم تازه خریده است که تمام اینجاها حالا مال اوست.“۶۵ نام بردن از املاک مجتهد عراقی همچنان در سفرنامۀ شاه ادامه می یابد: ”باید برویم به سراب عمارت كه ملك جناب حاجی آقا محسن است؛۶۶ ”ده كزّاز هم كه بلوك كزّاز به اسم همین ده نامیده می شود در طرف دست راست پیدا بود و مال جناب حاجی آقا محسن است. دو فرسنگی كه رفتیم، نزدیك جاده نهر آبی بود كه به قدر دو سه سنگ آب داشت و متعلق به قریۀ قدمگاه بود كه آن هم ملك حاجی آقا محسن است؛“۶۷ ”بعضی دهاتی كه دیروز از روی تپۀ نهارگاه پیدا بود، اسامی آنها از این قرار است: شمس‌آباد ملكی جناب حاجی آقا محسن، كلّه ملك ایضاً؛“۶۸ ”این تنگه می رود به بلوك جاپلق و شتران كوه و باز آن طرف دره سلسلۀ همین كوه ممتد است. دست چپ دهی بود موسوم به باغ بر آفتاب كه مال حاجی آقا محسن است. از اینجا هم گذشته، رسیدیم به هفته و عمارت كه دو ده است نزدیك به یكدیگر و هر دو مال جناب حاجی آقا محسن است؛“۶۹ ”دهاتی که دیروز از نمک کور الی عمارت از دهات عراق دیدیم از این قرار است . . . ده کزّاز ملکی حاجی آقا محسن، قدمگاه ملک ایضاً، ده پول ملک ایضاً . . . حصار ملکی حاجی آقا محسن، هفته ملک ایضاً، عمارت ملک ایضاً؛“۷۰ ”یک گردنۀ خیلی طولانی را طی کرده تا رسیدیم به ده چناسی و کرک که هر دو مال حاجی آقا محسن است.“۷۱

بعد از خروج از سلطان آباد کسالت شاه شروع شد، هرچند خودش چیزی در این باره ننوشته است. ”خلق مبارک بسیار تنگ بود. بعضی می گفتند به واسطۀ امور دولتی است. برخی می گفتند کسالت مزاجی دارند.“۷۲ برخلاف آنچه اعتمادالسلطنه می گوید، خاطرات شاه از روز هفدهم و هجدم هیچ نشانی از کسالت ندارند، از گل و گیاه و کوه و دهات راه حرف می زند و دیدارهایش با علما و کسانی که به حضور می رسند وحتی بار دیگر تصویری مردم نگارانه نیز از یکی از دهات راه به دست می دهد:

رسیدیم به ده كلاوه كه زیر كوه دست چپ واقع بود، یعنی در همان دهنه ای است كه می رود به آستانه و مال محمدتقی خان، پسر حاجی رضاقلی خان، است. رعایای كلاوه اغلب ارمنی هستند. اینجا كه رسیدیم، دیدیم همۀ اهل ده سر راه ایستاده‌اند. به شكل غریبی زن های ارامنه همه سرهایشان را مثل شال و كلاه بسته، چانه و دهانشان را هم بسته بودند. كشیشی هم داشتند كه جبّه پوشیده بود. وضع لباس و هیئتشان خالی از تماشا نبود. نزدیك همین قریۀ كلاوه ده ازناو است كه مال قوام الدوله است. رعیت های ازناو هم همه ارمنی هستند.۷۳

شب نوزدهم ذی القعده، در دیدار با اعتمادالسلطنه، شاه گزارش او را دربارۀ آستانه شنید. ”امروز صبح از عمارت حرکت کرده، به آستانه رفتیم. کالسکه اگر چه تا آستانه می آید، اما من سواره رفتم. کالسکه را به منوچهرمیرزا دادم. شش فرسخ تمام راه پیمودم. از زیارت آستانه بعضی انکشافات تاریخی نمودم. خیلی از این انکشافات مشعوفم. تا عصر آستانه بودم.“۷۴ شاه در این روز از کسالت مزاجش یاد می کند و اعتمادالسلطنه هم. شاه البته معتقد است که با معالجه دکتر فووریه و فخرالاطباء سلامت حاصل کرده است، ولی ”مزاج مبارک کسل بود . . . گنه گنۀ زیاد هم خورده بودند. متصل شربت آبلیمو می خوردند و نبض خودشان را می دیدند.“ نگرانی اعتمادالسلطنه چند روز ادامه می یابد. ”بعد از شام خواستم بخوابم، صدای عمادالاطباء را شنیدم که از دم چادر من عبور کرد. وحشت کردم که مبادا خدای نکرده امروز مزاج مبارک شاه کسل بوده، نوبه ای عارض شده، اطباء خبر کردند.“۷۵ البته روشن می شود که ”فاطمه سلطان، دختر باغبان باشی اقدسیه، که حالا محبوبۀ شاه است بچه سقط می کرده است.“۷۶ روایت فووریه در خاطرات چند روز قبل او وجه دیگری از این سقط جنین را نشان می دهد: ”به من خبر رسید که اطبای ایرانی تصمیم گرفته اند که بچۀ دختر باغبان باشی را بیندازند. شاه اتفاقاً این مطلب را به من گفت و من خطر این کار را به او خاطرنشان کردم . . . شاه ظاهراً بیانات مرا تصدیق کرد و موقتاً از این عمل صرف نظر شد، اما چون مصالحی در کار بود که هیچ کدام هم مصلحت طبی به شمار نمی رفت، کاملاً از این منظور دست برنداشتند.“۷۷ فووریه در روز سقط جنین چیزی در این خصوص ننوشته است.

بیست و چند روز بعد، در حالی که اعتمادالسلطنه می نویسد ”وبا تا حضرت عبدالعظیم، بلکه به خود طهران هم آمده است،“ ”به شاه مختصری بروز دادند؛“۷۸ نزدیک آشتیان و بعد از دیدار از بروجرد و نهاوند و تویسرکان و در راه برگشت. شاه فردای آن روز در سفرنامه اش می نویسد: ”بعد از ناهار عرایض و نوشتجات زیادی که از طهران آورده بودند ملاحظه کردیم و جواب فرمودیم. بعضی اخبار از شهر نوشته بودند که در محلۀ یهودی ها چند روزی است ناخوشی وبا بروز کرده.“۷۹ راه بازگشت در پیش بود. اردو به ساوه که رسید، از خاک عراق عجم بیرون رفته بود و آنچه باقی ماند، سفرنامۀ مکتوبی بود که به خط نستعلیق به چاپ سپرده شد.


۱ایرج افشار، ”نگاهی به سفرنامه نویسی ناصرالدین شاه،“ آینده، شمارۀ ۱۰-۱۱ (دی و بهمن ۱۳۶۲)، ۷۵۷.
۲ناصرالدین شاه قاجار، سفرنامۀ عراق عجم، تصحیح میرهاشم محدث (تهران: اطلاعات، ۱۳۸۷)، ۲.
۳محمدحسن خان اعتمادالسلطنه، روزنامۀ خاطرات اعتمادالسلطنه، تصحیح ایرج افشار (چاپ ۲؛ تهران: امیرکبیر، ۱۳۵۰)، شش.
۴اعتمادالسلطنه، روزنامۀ خاطرات، ۸۱۰.
۵ژوآنس فووریه، سه سال در دربار ایران: خاطرات دکتر فووریه پزشک ویژۀ ناصرالدین شاه قاجار، ترجمۀ عباس اقبال آشتیانی (تهران: نشر علم، ۱۳۸۵)، ۲۴۹.
۶ناصرالدین شاه، سفرنامۀ عراق عجم، ۵.
۷”بعد از آنکه عقب ماندگان رسیدند، عدۀ ما به ده هزار نفر رسید با چهارده هزار اسب، غیر از حیوانات بارکش. قریب دویست و پنجاه زن از نسوان حرم نیز با ما همراه بودند.“ بنگرید به فووریه، سه سال در دربار ایران، ۲۵۰.
۸اعتمادالسلطنه، روزنامۀ خاطرات، ۸۱۰.
۹ناصرالدین شاه، سفرنامۀ عراق عجم، ۷.
۱۰اعتمادالسلطنه، روزنامۀ خاطرات، ۸۱۰-۸۱۱.
۱۱ناصرالدین شاه، سفرنامۀ عراق عجم، ۵.
۱۲ناصرالدین شاه، سفرنامۀ عراق عجم، ۱۰.
۱۳اعتمادالسلطنه، روزنامۀ خاطرات، ۸۱۱.
۱۴ناصرالدین شاه، سفرنامۀ عراق عجم، ۷.
۱۵اعتمادالسلطنه، روزنامۀ خاطرات، ۸۱۱-۸۱۲.
۱۶”در میان راه حاکمی سوار بر اسب با یک عده سوار مجلل رسید. چون نزدیک آمد، قیافۀ خوشنمای حکیم الممالک را شناختم. از این حسن تصادف و از اینکه یکی از همکاران بامحبت و دوست داشتنی خود را در اینجا یافته ام کمال مسرت به من دست داد . . . حکیم الممالک بعد از بیرون آمدن از مدرسۀ متوسطه به کار تحصیل طب پرداخته و طبیب بیرون آمده است، ولی این هنز چندا به سعادت و اقبال او کمک نکرده، چه اگر شاه غیر از طبابت شغل دیگری به او در دربار یا در ولایات رجوع نکرده بود، گذران زندگی او دچار اختلال می شد. با این حال، باز هم همه وقت کار او از این بابت خوب نبود. حکیم الممالک حاکم ولایتی است که ما باید از آن بگذریم.“ بنگرید به فووریه، سه سال در دربار ایران، ۲۵۵-۲۵۶.
۱۷ناصرالدین شاه، سفرنامۀ عراق عجم، ۲۳-۲۴.
۱۸فووریه، سه سال در دربار ایران، ۲۵۸.
1۱۹ناصرالدین شاه، سفرنامۀ عراق عجم، ۲۶.
۲۰اعتمادالسلطنه، روزنامۀ خاطرات، ۸۱۳.
۲۱فووریه، سه سال در دربار ایران، ۲۵۶.
۲۲اعتمادالسلطنه، روزنامۀ خاطرات، ۸۱۴.
۲۳اعتمادالسلطنه، روزنامۀ خاطرات، ۸۱۲.
۲۴ناصرالدین شاه، سفرنامۀ عراق عجم، ۱۵-۱۶.
۲۵اعتمادالسلطنه، روزنامۀ خاطرات، ۸۱۲.
۲۶اعتمادالسلطنه، روزنامۀ خاطرات، ۸۱۳.
۲۷فووریه، سه سال در دربار ایران، ۲۵۴.
۲۸ناصرالدین شاه، سفرنامۀ عراق عجم، ۲۵-۲۶.
۲۹اعتمادالسلطنه، روزنامۀ خاطرات، ۸۱۳.
۳۰ناصرالدین شاه، سفرنامۀ عراق عجم، ۲۹.
۳۱ناصرالدین شاه، سفرنامۀ عراق عجم، ۳۱-۳۲.
۳۲اعتمادالسلطنه، روزنامۀ خاطرات، ۸۱۴.
۳۳اعتمادالسلطنه، روزنامۀ خاطرات، ۸۱۴.
۳۴ناصرالدین شاه، سفرنامۀ عراق عجم، ۳۵.
۳۵ناصرالدین شاه، سفرنامۀ عراق عجم، ۳۷.
۳۶ناصرالدین شاه، سفرنامۀ عراق عجم، ۴۲.
۳۷اعتمادالسلطنه، روزنامۀ خاطرات، ۸۱۶.
۳۸فووریه، سه سال در دربار ایران، ۲۵۷-۲۵۸.
۳۹اعتمادالسلطنه، روزنامۀ خاطرات، ۸۱۶-۸۱۷.
۴۰ناصرالدین شاه، سفرنامۀ عراق عجم، ۳۹.
۴۱اعتمادالسلطنه، روزنامۀ خاطرات، ۸۱۵. ایرج افشار در پانوشت تذکر می دهد که ”نوعی پیش بینی است نسبت به قرارداد ۱۹۰۷ که پانزده سال پس از تاریخ مذکور در فوق [۶ ذی القعده ۱۳۰۹ق] میان روس و انگلیس انعقاد یافت و ایران را به سه پاره کرد.“
۴۲ناصرالدین شاه، سفرنامۀ عراق عجم، ۴۵.
۴۳ناصرالدین شاه، سفرنامۀ عراق عجم، ۴۶.
۴۴”مرده را دیدم، روی قالیچه با کفن سفید که اعضایش از زیر کفن پیدا بود. بدون اینکه شالی یا سوزنی خودش را رویش بیندازند. از غریبی این زن به قدری دلم سوخت مثل اینکه خواهرم بوده است.“ بنگرید به اعتمادالسلطنه، روزنامۀ خاطرات، ۸۱۶.
۴۵فووریه، سه سال در دربار ایران، ۲۶۱.
۴۶ناصرالدین شاه، سفرنامۀ عراق عجم، ۵۱-۵۲.
۴۷ناصرالدین شاه، سفرنامۀ عراق عجم، ۴۸.
۴۸ناصرالدین شاه، سفرنامۀ عراق عجم، ۵۳-۵۵.
۴۹ناصرالدین شاه قاجار، شهریار جاده ها: سفرنامۀ ناصرالدین شاه به عتبات، به کوشش محمدرضا عباسی و پرویز بدیعی (تهران: سازمان اسناد ملی ایران، ۱۳۷۲)، ۲۱۵.
۵۰”سه دسته علمای عراق به حضور آمدند كه اسامی معارف آنها از این قرار است: جناب حاجی آقا محسن؛ جناب آقا ضیاء؛ جناب حاجی آقاجمال، برادر حاجی آقا محسن؛ حاجی آقااحمد، پسر حاجی آقا محسن؛ جناب حاجی آقامحمود، امام جمعه؛ جناب حاجی ملانبی شیخ الاسلام؛ حاجی آقاحسین قمی، پسر مرحوم حاجی ملامحمّد مجتهد كزّازی؛ حاجی آقامهدی، برادر حاجی آقاحسین كه خودش در قم بود و به حضور نرسیده بود. در همین دیدار، شاه از حاجی آقا محسن چنین تعریف می کند: جناب حاجی آقا محسن سید بافضل حرّاف نجیب خوبی است و هم متمول و ملاک است. خانۀ بسیار عالی هم در سلطان آباد بنا کرده که هنوز ناتمام است و ناظم خلوت که در آنجا منزل کرده بود، خیلی تعریف از بنای آن می کرد.“ بنگرید به ناصرالدین شاه، سفرنامۀ عراق عجم، ۵۶-۵۷.
۵۱اعتمادالسلطنه، روزنامۀ خاطرات،۸۱۶.
۵۲گویا صادرات قالی موجب شده بود که در سلطان آباد قالی برای عرضه موجود نباشد. ”در این چهار روزی که ما در سلطان آباد هستیم، من هر چه گشتم که چند تخته قالی برای خرید پیدا کنم موفق نشدم و کم کم عقیده ام این شده است که تحصیل یک قطعه قالی کهنۀ فراهانی در مغازه های پاریس آسان تر از اینجاست.“ بنگرید به فووریه، سه سال در دربار ایران، ۲۶۲.
۵۳فووریه، سه سال در دربار ایران، ۲۶۱-۲۶۲.
۵۴اعتمادالسلطنه، روزنامۀ خاطرات، ۸۱۷. در روز دوم اقامت اردو در بروجرد، اعتمادالسلطنه از ویرانی باغ شاه به دست مظفرالملک، گماشتۀ ظل السلطان و حاکم بروجرد، می نویسد: ”حالا از آن عمارت و باغ اثری نیست. مظفرالملک . . . آجرهای اینجا را فروخته و درخت-های باغ را قطع نموده. خرابی باغ شاه به من بیشتر اثر کرد تا فروختن خندق و باروی شهر سلطان آباد.“ بنگرید به اعتمادالسلطنه، روزنامۀ خاطرات، ۸۱۹.
۵۵فووریه، سه سال در دربار ایران، ۲۶۱.
۵۶فووریه، سه سال در دربار ایران، ۲۶۲.
۵۷”جمعیت زیادی از مرد و زن سر راهها ایستاده بودند. این سه ده كرهرود و سنی‌جان و فی‌جان از دهات رعیتی و خرده مالك هستند. بعد از اینها ده ضامن‌جان است كه مال ورثۀ مرحوم میرزاتقی ضیاءالملك است. بعد عقیل‌آباد است . . . از گردنۀ كوچكی گذشته، این طرف گردنه داخل شدیم به سه ده و از توی كوچه باغ های سه ده عبور كردیم. خیلی آباد است. جمعیت زیادی از مرد و زن این دهات كه تقریباً زیاده از ده هزار نفر می شدند سر راه ایستاده بودند. كوچه های خیلی پاك و تمیز آب‌پاشی كرده، خانه های خوب پاكیزه داشتند.“ بنگرید به ناصرالدین شاه، سفرنامۀ عراق عجم، ۵۷ و ۵۹.
۵۸ناصرالدین شاه، سفرنامۀ عراق عجم، ۵۸.
۵۹فووریه، سه سال در دربار ایران، ۲۶۴.
۶۰ناصرالدین شاه، سفرنامۀ عراق عجم، ۶۰.
۶۱اعتمادالسلطنه، روزنامۀ خاطرات، ۸۱۷.
۶۲ناصرالدین شاه، سفرنامۀ عراق عجم، ۶۰.
۶۳اعتمادالسلطنه، روزنامۀ خاطرات، ۸۱۷.
۶۴ناصرالدین شاه، سفرنامۀ عراق عجم، ۶۰.
۶۵ناصرالدین شاه، سفرنامۀ عراق عجم، ۶۲.
۶۶ناصرالدین شاه، سفرنامۀ عراق عجم، ۶۴.
۶۷ناصرالدین شاه، سفرنامۀ عراق عجم، ۶۵.
۶۸ناصرالدین شاه، سفرنامۀ عراق عجم، ۶۵.
۶۹ناصرالدین شاه، سفرنامۀ عراق عجم، ۶۶.
۷۰ناصرالدین شاه، سفرنامۀ عراق عجم، ۶۹.
۷۱ناصرالدین شاه، سفرنامۀ عراق عجم، ۷۰.
۷۲اعتمادالسلطنه، روزنامۀ خاطرات، ۸۱۸.
۷۳ناصرالدین شاه، سفرنامۀ عراق عجم، ۷۲-۷۳.
۷۴اعتمادالسلطنه، روزنامۀ خاطرات، ۸۱۸.
۷۵اعتمادالسلطنه، روزنامۀ خاطرات، ۸۱۸-۸۱۹.
۷۶اعتمادالسلطنه، روزنامۀ خاطرات، ۸۱۹.
۷۷فووریه، سه سال در دربار ایران، ۲۶۳-۲۶۴.
۷۸اعتمادالسلطنه، روزنامۀ خاطرات، ۸۲۷.
۷۹ناصرالدین شاه، سفرنامۀ عراق عجم، ۱۸۲.